تبليغاتX
دلستان
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

امروز آفتاب هم رمق تابیدن نداشت.

تمام ذهنش را می گردد شاید جایی پیدا کند خالی،خالی از تمام بودن هایی که نباید باشد!

جایی خالی نیست که کسی بگویدجای خالیش ، خالی نباشد!

به دنبال روزمرگی(!)هایش میرود و به این می اندیشد خوش به حالم!

که زبونیت را نخواستم و بد به حالت که اینقدر تو نبودن برایت آسان گشته

نه آفتاب قصد ندارد گرم کند ذهن سرد و یخ زده اش را

همین بخاری ماشینی کافی است

..

...

....


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 0:9  توسط   | 

بهم گفتن که همیشه بگو خوبی،تا خوب باشی.به درگیریهات بخند،به مشکلاتت.به این فکر کن که چه قدر در برابر مشکلات بقیه کوچیکه،ناچیز.به دنیا بخند تا دنیا به روی تو بخنده!

من خوبم ولی شانه ای می خوام برای گریه کردن

من خوبم ولی دستی می خوام برای نوازش

من خوبم ولی سری می خوام برای تایید،پایین آمدن

من خوبم ولی گوشی می خوام برای شنیدن

من خوبم ولی من هم آدمم... .


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 2:20  توسط   | 
چه قدر دلم برا اینجا تنگ شده!


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 0:3  توسط   | 
http://www.akkasane-kermanshah.blogfa.com/post-115.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 15:5  توسط   | 
     

                          


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 21:49  توسط   | 

فقط من میدونم که کی به دنیا اومدی!یا شاید خیلی های دیگه که امروز دیگه یادی ازت نمیکنن!اما فکر نمیکنم هیچ کس به اندازه ی من به تو وابسته باشه.گه گاهی تنهات گذاشتم و بهت کم محلی کردم شاید چون نمی خواستم که بهت وابسته شم.آخه از وابستگی بدم میاد.گاهی تو تنهام گذاشتی و کاری به کارم نداشتی.شاید خسته شدی از بس که نازم رو کشیدی!شاید هم حالا تو به حرفهای من رسیدی.حرف هایی که حالا برای خودم دیگه ارزشی نداره!یه زمانی تو دنبال اسمم می گشتی و حالا شاید من دنبال اسم تو بگردم!تو محرم اسرارم بودی و خیلی چیزها رو که به کسی نگفتم فقط به تو می گفتم.تو همیشه راهنماییم کردی یا اگه نتونستی سکوت کردی و به حرف هام گوش دادی.آرامم کردی. بهت قول دادم که تا ابد کنارت بمونم و می مونم تا زمانی که زنده باشم البته اگه تو بخوای!بین دوست ها دعوا میشه قهر و آشتی میشه.گاهی نبودم و بهت سر نزدم یکماه یا چند ماه.گاهی اینقدر تند تند کنارت بودم که خسته ات کردم!آخه با خودم درگیر بودم بهت گفته بودم ،نه؟به هر حال می خواستم بهت بگم که دوستت دارم،بیش تر از روز های اول،بیش تر از روز های پر هیاهوی تو.حتی اگه تنها برای قلبم باشی.من حتی اسمت رو هم عوض کردم اما وقتی بهت گفتم گفتی فرق نمیکنه واست.گفتی هر جور که تو راحتی.خوشحالم که هستی!

امروز روز تولد تو !روزی که تو آغاز شدی.روزی که نوشتن متولد شد برای من!و هیچ کس این رو نمیدونست.آخه می خواستن تو رو ازم بگیرن!تاریخ تولدت رو همه شهریور میدونن شاید می خواستم زود تر بفرستمت مدرسه!

تولدت مبارک دلستان!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 12:13  توسط   | 

یه سری کتاب رو بهت معرفی می کنند و میگن:اینها منابع اصلی کنکور!

یاد کنکور کارشناسی می افتی که وقتی قبول شدی تازه یه سری منابع رو دست بقیه می دیدی که تو هیچ وقت خبر از وجود اونها نداشتی!

ادامه میده،اینها به این معنی نیست که فقط از اینها سوال میاد!وممکنه که از کتابها یا مجلات یا فیلم ها یا اخبار یا مقاله ها یا یه سری کتاب دیگه یا... سوالاتی بیاد.با این همه تو شروع میکنی به خوندن و تقریباً یکماه مونده فکر می کنی که حداقل چند تا کتاب اصلی و مهم مثل دایرة المعارف 1300 صفحه ای رو خوندی.تصمیم می گیری نکاتی که برداشتی رو بخونی و احتمالاً نگاهی به کتاب ها بندازی.وقتی صفحات کتاب ها رو باز می کنی میبینی که هیچی یادت نیست !خیلی ها بهت می گن که این طبیعیه چون تو برای اولین بار و فقط یکبار این کتاب ها رو خوندی و با مرور نت ها و یا دیدن تست ها همه چی یادت میاد!یه نگاهی به دفترچه سالهای قبل میکنی و میبینی که رشته تو فقط4-23 نفر پذیرش داره اونم با احتساب شبانه و غیرانتفاعی و سوره و علمی کاربردی و بین المللی!و روزانه و اون دانشگاهی که تو دوست داری فقط 6 نفر میگیره!این تعدادیه که معمولاً برای دکترهای رشته های دیگه است!به خودت میگی مهم نیست چون سنم پایین و هنوز وقت دارم که خودم رو برای سالهای بعد آماده کنم و سعی میکنی زندگی عادیت رو ادامه بدی و در کنارش درست هم بخونی.از خوش اقبالیت چند تایی سفارش کار میگیری،حس خوبی بهت میده ولی وقتی وارد بازار کار میشی می فهمی که تقریباً درس هایی که خوندی هیچ ربطی به سلیقه سفارش دهنده ات نداره!در کنارش پایان نامه ات رو هم مینویسی و روش کار میکنی!

پس از صبح که بلند میشی برا کنکور می خونی.خسته که شدی نگاهی به جزوات امتحانای آخر ترمت می اندازی.خیلی که خسته شدی شروع میکنی روپایان نامه ات کار می کنی و وقتی حس کردی داری می پوسی بدو بدو میری دفتر کار و تو یه روز چند تا کاری که داری رو انجام میدی،باید برسی چون نهایتاً می تونی یه بعدازظهر دیگه رو هم بهش اختصاص بدی. و هر روز همینطور!!!!!!!!!!!!!!!!!!گاهی به خودت میگی کی آخر بهمن میرسه ولی بعدش یادت می افته که اگر هم برسه تو باید شروع کنی برا سال دیگه درس بخونی و اگه خیلی خوش شانس باشی و معجزه ای شه و قبول شی باید خودت رو برا مرحله دوم آماده کنی!بدترین قسمت اینه که یه سری آدم تازه به دوران رسیده بهت میگن آخی!عیب نداره تو هم بالاخره قبول میشی.پسر من مهندسی فلان دانشگاه... (که ظرفیتش 200 نفره!!)قبول شده!و آخر شب وقتی داری به اطرافیانت که با رتبه 2 رقمی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدن و بیکارن فکر میکنی صدای پچ پچ میشنوی که:ماشاالله پسر فلانی ارشد قبول شده.خوش به حالش!

پ.ن1:قصد توهین به هیچ رشته ای رو ندارم،فقط واقعیت رو گفتم!

پ.ن2:حالم خوبه،افسردگی ندارم،خسته نیستم،و هیچ مشکل دیگه ای ندارم، فقط واقعیت رو گفتم!

پ.ن3:چه قدر حرف زدم، فقط واقعیت رو گفتم!

پ.ن4:محتاج دعا!


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 10:59  توسط   | 
گاهی وقت ها نمی دونی چرا نمی نویسی!گاهی وقت ها هر چی سعی میکنی که خوب بنویسی نمیتونی!شاید چیزی به ذهنت نمی رسه از این همه تکرار!!شاید هم میرسه و نمیتونی اون ها رو خوب پیاده کنی!شاید هم می رسه و می تونی پیاده اشون کنی اما می ترسی !شاید هم میرسه هم میتونی و هم نمیترسی!فقط دنبال یه اتفاق ساده ای!یه بهانه...!بهانه ای برای ثبت کردن!

 


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 16:1  توسط   | 

تا حالا شده حس یک دستمال کاغذی رو داشته باشین؟خیلی حس بدیه اینکه بدونی آدم هایی که تو خیلی دوستشون داری تو رو فقط وقتی می خوان که بهت احتیاج دارن !بدو بدو دنبالتن،کنارتن،عزیز دردونشون میشی اما همین که چشمشون خورد به یه کی دیگه حداقل یه ذره صبر نمیکنن که با کمال ادب و شعورازت خداحافظی کنن.آنچنان هول میشن که انگار تا حالا داشتن تو رو تحمل می کردن!البته یه تفاوت عمده با دستمال کاغذی داری و اون اینه که ذات اون یه بار مصرف و احتمالا" از اینکه تونسته بهت خدمتی کنه در وقتی که تو به شدت بهش نیاز داشتی خوشحال میشه و ذات تو این مدلیه که اگه بفهمی که داری نقش شیرینی رو برای مگس ایفا میکنی به شدت دلت میگیره و نمیدونی که با این عصبانیتت چی کار کنی؟احتمالا: بعد از مرور جملات قلنبه سلنبه ای که تو کتاب های مختلف خوندی این جمله رو تو ذهنت تکرار می کنی:آدم ها رو همون جوری که هستن باید قبول کنی! اما نه این جمله و نه هیچ جمله ی دیگری تو رو آروم نمیکنه تا اینکه تلافی کنی یا به موقع خودش فرد رو متوجه اشتباهش کنی ولی معمولا" چون دوستش داری و احتمالا" از تو بزرگتر نمی تونی بهش بگی که من شما رو خیلی دوست دارم ولی از این کار شما و تکرار مداوم اون واقعا" دلخور و عصبی میشم!فقط میتونی امیدوار باشی که اینقدر تو دلت بریزی که یه دفعه منفجر شی که اون موقع خیییلی بد میشه!کاش یه مدلی تربیت میشدیم که یاد می گرفتیم اینقدر به ملت سواری ندیم!


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 9:48  توسط   | 

می خوای عوض شی یعنی بهتره بگیم می خوای خودت شی؛ولی اینقدر باب میل دیگران رفتار کردی که دیگه نمی تونی!اگه یه موقع کاری رو انجام بدی که خودت خیلی دوست داری و تو دلت قلنبه شده اون موقع فکر می کنن که تو از راه به در شدی و به تمام آدم های دور و برت میگن که چه اتفاقی براش افتاده؟اون اصلا" از این عادت ها نداشت!بعدش اگه خیلی با فرهنگ و با شعور و تحصیلکرده و... باشن بسته به کاری که کردی از قهر کردن تا با خنده و شوخی لغز پراندن بهت یاد آور می شن که تو دیگه نباید این گناه کبیره (!) رو مرتکب شی.تو هم بعد از اینکه یه مدت قهر کردی و دیدی که کاملا"بی فایده است و کسی تره هم واست خورد نمیکنه؛تصمیم می گیری که آتش بس بدی و گرنه اگه این ماجرا خیلی طول بکشه تو در چند روز آینده مجبوری به تمام کارهایی که نکردی اعتراف کنی و بعدش خواهش کنی که بقیه با بزرگواری تمام تو رو ببخشن و احتمالا"خودت هم باور کردی که وای خدایا ممنون که یه فرصت دیگه به من دادی و کمک کردی که آدم های دور و برم من رو ببخشن!حالا اگه جرات داری کارهایی که قبلا"می کردی رو انجام بده!آخه ممکنه که یه موقع به اسمال آقا،همسایه کوچه پشتی بقال سر کوچه که یه زمانی با پدر بزرگ مرحومت هم محله ای بودن بر بخوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 19:7  توسط   | 

اوایل وقتی میومد زود می رفتیم که ببینیمش،تا وقتی هم که بود پیشش میموندیم و چشم ازش بر نمیداشتیم،باهاش بودیم،عکس می گرفتیم،خوش بودیم با هم.اما حالا که اینا اومدن دیگه نمیزارن خوب ببینمت،نمیزارن توی این مدت اندکی که هستی یه دل سیر نگات کنم.تو خیلی مهربان و لطیفی اما حیف،حیف که دیر به دیر میای.دیدنت اونم تو این فصل خیلی خوبه اما...

امان از دست این ساختمونایی که اینقدربیخودی رفتن بالا و نمیزارن تو رو خوب ببینیم رنگین کمان جون!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 20:3  توسط   | 

ـ ساعت هشت و نیم،هوا اینقدر روشنه که از بیرون رفتن نمی ترسم.کم پیش میاد که طول سال این ساعت بیرون بری اما نگران برگشتن نباشی!

ـ نوشتن تو نمونه پرینتی از سربرگی که خودت طراحی کردی هم عالمی داره.یه چیز که انگار مفیدی!

ـ فراموش کردن فاجعه هایی که اتفاق میافته نشدنیه!گاهی هرگز مرگ کسانی که هیچ وقت ندیدیشون رو نمی تونی فراموش کنی و آروم شی!

ـ همه چی بر وفق مراد است و ملالی نیست جز دوری شما!کارهایی که انجام داده ایم را به صورت کتابی در آورده ایم،حس خوبی دارد ورق زدنش!

- امان از دست درس هایی که صرفا"باید اونا رو پاس کنی که در نهایت بهت یه مدرک بدن و توش بنویسن که ۲۴ واحد هم از این مدل درس ها پاس کردی!خوندن درس هایی که کاملا" بر خلاف واقعیته خیلی نمی تونه جالب باشه!

ـ این روز ها از اون روز هاییه که به شدت دلت می خواد یه جای دیگه باشی اما نمی تونی!

ـ چرا اینقدر خود خواهه که حتی زحمت پرسیدن یه سوال رو هم به خودش نمیده؟

ـ بعضی آدم ها اینقدر خوبن که دائم از خدا می پرسی مگه من چی کار کردم که این ادم های خوب رو سر راه من قرار میدی؟

ـ کاش به جای اینکه فقط دنبال چیز های سرگرم کننده باشیم،دنبال به دست آوردن چیز های مهمی باشیم که میدونیم اگه تلاش کنیم بهشون میرسیم.

ـ چرا وقتی تصمیم میگیری کاری رو که همه تشویقت می کنن واسه انجامش،انجام بدی یه "اشتباه"میاد؟!!

ـ چرا وقتی فکرم متمرکز نیست،این جا می نویسم؟؟؟

 

پ.ن:بالاخره بعد از ۶ سال گوشیم رو یک شب خاموش کردم و دیگه روشن نشد!به گزارش پزشکی قانونی مرگ به علت کهولت سن بوده!


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 9:53  توسط   | 

                                                      لطفا" با مکث بخوانید!

 

می گفت:حتی دیگه جرات نوشتن روزانه هام رو تو دفترم ندارم!                                          گفت:به خاطرش،به خاطرشون، به خاطر همه،اما کی به خاطر من؟اصلا"خوبه؟حد و اندازه داره؟یا تا این حد که آدم خودش اذیت نشه؟

مگه میشه اذیت نشی؟

می گه،

می گن:برای چیزی که فکر میکنی حقته و جامعه دریغ می کنه مبارزه کن!

می گه،

می گفت:تا کی قرار تمام زندگیم به مبارزه بگذره؟

گفت،

گفتم:اگه مبارزه نکنی پس باید بشینی بزنن تو سرت!

می گه،

می گفت:تمام طول شبانه روز واسه چیزایی می جنگم،می جنگیم،می جنگن که مثلا" قبول دارن حقمه،حقمونه،حقشونه.دیگه جونی نمی مونه،نمونده واسه جنگیدن!                                       

گفتم:اگه نمی خوای،حوصله نداری اصلا"نباید زندگی کنی                                                      گفت:زندگی...؟؟؟                                                                                                                گفتم:میگه... ،می گفت... ،گفت... ،زندگی یعنی...؟!      

نه!

نه می گه،نه گفت،نه می گفت،نه گفتن که زندگی یعنی چی؟ 

 

پ.ن:چرا همه همه چی می گن غیر از اونی که باید؟

همه رو گفته بودن که گفتم!                                                         


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 9:57  توسط   | 

وسط خوندن دعایی که نذر بود،چند روز،اصلا" وقت نکرده بودم انجامش بدم.

.

.

.

ـ کیه؟

ـ خانم تا حالا دست خالی ردم نکردی!

صدقه ای که بعد از اون خواب وحشتناک لای قرآن بود رو بهش دادم.

.

.

.

۹ ساعت بعد... .

اطمینان از اینکه همه چی آرومه!

 

پ.ن۱:گاهی باور نکردن اتفاقات به نیافتادن اون اتفاق کمک می کنه!

پ.ن۲:رویای صادقه...

روح،تو به کجا ها که نمیری؟

پ.ن۳:حس خوبیه،حس قبول شدن دعاها!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 9:17  توسط   | 

فقط نوشتم که وحشتناک بود!

.

.

.

شاید یه ساختمان در حال تخریب،رفتن بیرون.گذاشتنش پیش من ولی نیومدن!خواست بیافته،گرفتمش.بردمش پارک،بزرگ و سنگین شده بود!خوابش برد،آوردمش خونه خودمون.اونا نیومدن یا دیر اومدن یا تنها اومد؟؟؟

.

.

.

به شدت نگران... . تا اینکه نبود... .ولی باز هم فکر نمی کردم... .بی خودی از چشم ها اومد پایین... . دلتنگیه!

.

.

.

یه خواب وحشتناک دیگه!صدقه... .

اما اونی که نباید بشه،شده.

پس دلیل تمام نبودن ها این بود؟

خدایا مطمئنم که حلش میکنی.اصلا"باید حل شه!


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 17:54  توسط   | 
 

               


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 10:53  توسط   | 
                                

               

 


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 8:47  توسط   | 

صبح با سر و صدای ناظم مدرسه که میگه:"هر که سر صف نفس بکشه(!)پرونده اش رو میدم که بره !!"(به حالت جیغ پشت یه بلند گو)بیدار می شی!اینقدر تا صبح خواب وحشتناک دیدی که گلوت کاملا" خشکه!یه استکان چای داغ واسه خودت می ریزی که دوستت زنگ میزنه می گه نامزدم(!)زن گرفته و با کمال پر رویی میاد میگه من تو رو دوست دارم اما بابای اون پولداره!میری پشت سیستم با هزار زور و زحمت کامپیوتر نفتی رو روشن کنی و هندل میزنی که بره تو نت.بعد از یک هفته میری تو سایت دانشگاه،می بینی تنها درسی که فکر میکردی نمره ی کامل رو می گیری و خودتو موقع امتحانش کشتی افتضاح ترین نمره اته! (چشم زدم خودمو!)چایی که ریخته بودی که گلوت رو باز کنه شده آب دهن میت!می ری یه دوش بگیری که حالت بهتر شه یهو آب یخ می کنه!میای بیرون موهات رو سشوار کنی که برق لطف می کنه و تشریف می بره.یه لقمه غذا خورده،نخورده میری یه خورده استراحت کنی که جناب ناظم شیفت بعد از ظهر داره به بچه ها می گه:"بگو مرگ بر... بگو مرگ بر... بگو مرگ بر..."آخرش هم یه آفرین به بچه ها می گه!بلند میشی یه دونه از کتاب هایی که تو کتاب خانه ردیف کردی بر میداری بخونی که دزدگیر ماشین همسایه به مدت یک ربع دلش می خواد صداش در بیاد!سوار ماشین میشی که به علت برودت هوا جناب ماشین دلش نمی خواد روشن شه و بعد از اینکه تمام آقایان تو کوچه سعی کردن بهت یاد بدن که چه طور ماشین رو روشن کنی(!) تصمیم می گیری از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنی.سر کوچه همه ی ماشین ها برات بوق می زنن به جز تاکسی !بالاخره بعد از یک ساعت ترافیک و معطل شدن دوست گرام،سری به فروشگاه ها می زنی برای خرید که به لطف قیمت بسیار ارزان اجناس تو انتخاب می مونی.بس میشینی تو محل کار پدرت تا با ایشان برگردی منزل.به به!اون موقع است با شنیدن اخبار آمپر می چسبونی و اشک از چشمهات سرازیر می شه و یکی همه اش در گوشت می گه از اینکه خداوند همه ی ناهماهنگی ها رو به هماهنگی تبدیل میکنه خوشحال باش و شاکر!


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 10:57  توسط   | 

حوصله ی خوابیدن ندارم.حوصله ی غذا خوردن ندارم.حوصله ی دیدن ندارم.حوصله ی شنیدن خبر خوب ندارم.حوصله ی شنیدن خبر بد ندارم.حوصله ی خوشحال شدن ندارم.حوصله ی ناراحت شدن ندارم.حوصله ی امتحان دادن ندارم.حوصله ی دانشگاه رفتن ندارم.حوصله ی حرص خوردن ندارم.حوصله ی خودمم ندارم.

می گن،غصه نخور،حل می شه.گوش نده، اعصابت خورد می شه.نگاه نکن،درست می شه.بیرون نرو،هر چی بخواد بشه،می شه. می گم:چرا ناراحت می شی؟چرا یواشکی گریه می کنی؟چرا نگاه می کن؟چرا گوش میدی؟چرا بیرون میری؟خسته شدم اینقدر حرف دلم رو ننوشتم!خسته شدم اینقدر بی ربط نوشتم!خسته شدم اینقدر نوشتم که نخونن!خسته شدم اینقدر نخوندم که نفهمم!خسته شدم اینقدر یواشکی خوندم،یواشکی گوش دادم،یواشکی اشک ریختم.حوصله ی نوشتن ندارم.اجازه ی نوشتن هم ندارم!

 

در شبان غم تنهایی خویش،

عابد چشم سخنگوی توام.

من در این تاریکی،

من در این تیره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گیسوی توام.

...

شکن گیسوی تو،

موج دریای خیال.

کاش با زورق اندیشه شبی،

از شط گیسوی مواج تو،من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر این شط مواج سیاه،

همه ی عمر سفر می کردم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 10:2  توسط   | 

شنبه: خرم آباد؛خیلی کوتاه بود اما خوش گذشت.

یکشنبه:همدان؛مسافرت با دوستها خیلی خوبه.دیدن نمایشگاه یکی از اساتید.خیلی سرد بود!ظهر برگشتیم با چه اوضاعی!

سه شنبه: تهران؛یهویی می گن باید فلان مدرک رو تحویل بدین و گرنه ... حالا کو بلیط طیاره؟شب رفتیم،صبح رسیدیم؛ظهر برگشتیم.این همه راه واسه چند ساعت!

پنج شنبه: ایلام؛خوب تولدش بود نمی شد نریم!رفتن واسه یکی دو سال، حالا 10 ساله که ماندگار شدن!جمعه برگشتیم.نه که دنبالمون گذاشتن!

این وسطا دانشگاه رفتن هم باید حساب کنم اونم واسه خودش مسافتیه.


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 12:4  توسط   |